اسم من چيست؟ خدايا چه کنم؟ يادم نيست ! امشب آماده شدم تا چه کنم ؟ يادم نيست ! اين نوشته اثر کيست؟ که من مي خوانم اسم او چيست؟ خدايا چه کنم ؟ يادم نيست ! من که همسايه نزديک شقايق بودم پا شدم آمدم اينجا چه کنم؟ يادم نيست !
موضوع : نویسنده يک دوست تاریخ ارسال شنبه پنجم آذر 1390
در ساعت 21:37
سلام سلام
همانطور که تو پست قبلی گفتم اینا یه پا وایستادن که باید شیرینی بدی و این رسمه این طبقه است و از این حرفها منم دیگه تصمیم گرفتم که امروز این شیرینی رو به اینا بدم که وگرنه فکر می کنن چه گدا صفتی هستم
خلاصه صبح که رفتم برای سلام صبحگاهی اونور یعنی بخش مدیریت گفتم خب شیرینی رو چی کار کنیم منشی رئیس گفت وای نه رئیس منو می کشه گفتم نه بابا بگین من مشکلی ندارم از چهارشنبه همین جوری دارم شیرینی می دم گفت خب حالا که اینجوریه باشه اینجا هر کی شیرینی می گیره می ده آبدارخونه اونا پخش می کنن گفتم خب خودم باید برم؟ گفت نه ولش کن برف و بارون می یاد گفتم نه اشکال نداره حالا چقدر باید بگیرم گفت:۶۰ تا برو فلان جا دانمارکی بگیر
خلاصه ساعت حدودا ده رفتم شیرینی فروشی و یه سری شیرینی جای شما خالی تر انتخاب کردم که فکر کنم حدودا ۵ کیلو در اومد چون دوتا جعبه دو کیلویی و یه یک کیلویی فکر کنم بود و دلتون نخواد سی و پنج هزار تومن پول هم پرداخت کردم و راهی شدم.
از نگهبانی شروع کردم آخه هم واقعا آدمهای زحمت کشی هستن هم اینکه یکی شون کاملا من رو می شناسه بعد از اونجا هم رفتیم بالا و گذاشتیم تو آبدارخونه ولی اون خانومه که باید پخش می کرد نبود رفتیم دوباره بخش مدیریت دیدیم خانومه اونجاست رئیس هم اومده بود سلام علیکی کردم و گفتم گذاشتم اونجا که منشی گفت بابا معرفت.
منم اومدم این طرف پشت میزم تازه نشستم که دیدم این خانوم منشی اومدگفتم بله گفت اومدم باهات دعوا کنم من نگفتم مگه دانمارکی بگیر چرا اینقدر خرج کردی گفتم بابا اشکال نداره مگر آدم چند دفعه می خواد از این کارا بکنه گفت نه رئیس گفته چرا؟ گفتم بابا مشکلی نیست می خواین خودم بهشون بگم مشکلی نیست گفت نه بابا می ذاشتی ماه بعد
یهو اون یکی همکارم که اون روز با این منشی دم گرفته بود که باید شیرینی بدی گفت بابا می ذاشتی ماه بعد انگار نه انگار همین ها بودن داشتن آبروم رو می بردن که باید شیرینی بدی
خلاصه گفتم نه بابا اشکال نداره اون بنده خدا هم یه ذره آرزوهای خوب کرد و رفت
شیرینی که اومد سمت خودمون و به یکی دیگه از همکارام که تعارف کرد اونم که تا دیروز صداش در نمی یومد گفت وای مگه چقدر حقوق گرفتی که اینقدر خرج کردی منم گفتم چیزی نیست بابا
واقعا من نمی دونم آدمهای اونجا مگه چقدر ناخن خشکن که با دیدن این شیرینی خیلی ساده که تر بود اینجوری به وجد اومدن البته می شد حدس زد مثلا همین همکارم که اینجوری می گفت، سید می باشند منتها عید غدیر اصلا به روی خودش نیاورد که باید عیدی بده خب از یه همچین آدمی احتمالا این برداشتها هم می شه دیگه من نمی دونم والا
خلاصه بعد از جمله این همکارم خانمه که شیرینی رو پخش می کرد گفت نه بابا ناشی بوده ولی من هرچی فکر می کنم ایرادی نه در قیمت نه در اندازه و نه در تعداد شیرینی ها می بینم اوه یادم رفت بگم من گفتم شاید چند نفر دیگه هم اضافه بشن به خاطر همین ۸۰ تا گرفتم خلاصه شیرینی که به خودم رسید خانمه گفت یه جعبه اضافه اومده می دم ببر خونه منم گفتم وای نه من نمی تونم ببرم خلاصه از اونها اصرار که ببر و از من انکار که نمی تونم رفتم اصلا ببینم که چقدر اضافه اومده دیدم یه جعبه دو کیلویی که ۳۲ تا توش بود اضافه اومده خلاصه خانومه گفت اشکال نداره هرکی هم جدید بیاد بهش می دم که تموم بشه بعدم با مشورت خانم منشی قرار شد یه تعدادی هم بدیم کارگزینی که خب یه جورایی پاچه خواری کرده باشیم
حدودای ساعت شش بود که داشتم از شرکت می اومدم بیرون رفتم ببینم اگر مونده و قصد دور ریختن دارن بردارم بیارم خونه که خانومه گفت با مشورت با خانم منشی داده به یه خانمه دیگه که برای تمیز کردن می یاد و منم تشکر کردم ازش بابت این عمل خیلی خوبش خب قسمت اون بنده خدا بوده دیگه حالا ما داشتیم حرص می خوردیم که زیاد اومده
خلاصه اینم از مراسم شیرینی دادن ما
.::
::.
دوم آذر یکهزار و سیصد و نود
موضوع : نویسنده يک دوست تاریخ ارسال جمعه چهارم آذر 1390
در ساعت 21:30
موضوع : نویسنده يک دوست تاریخ ارسال سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390
در ساعت 19:22
سلام سلام
می گما دلتون نخواد منم سابقه دار شدم و یه هفته ای هست که می رم سر کار
البته فعلا کاری ندارم چون تا بقیه نیان کارمون شروع نمی شه و اون بقیه هم از اول آذر می یان بنابراین بنده فقط تشریفم رو می برم پشت میز می شینم و از صبح تا بعداز ظهر علم آموزی می کنم
بعد از ظهر هم خسته و خواب آلود بر می گردم خونه
خلاصه این که یه هفته کارمون این بود ولی خب همین یه هفته برام فعلا شد سابقه
البته رسما قرار دادم رو امضا نکردم ولی خب کارتم رو گرفتم که تو عبور و مرور مشکل نداشته باشم
جدا این روزها حضور خدا رو خیلی خوب دارم حس می کنم راستش یه ذره سخت هست که فعلا من تازه واردم و غریبه ولی هرجا کارم گیر بود یا من تو موقعیتی قرار می گرفتم که نمی دونستم باید چی کار کنم یه جوری یه کسی رو می ذاشت جلوم که مشکل رو حل کنه به هر حال من که خیلی خیلی ممنون اش هستم و می دونم هرچقدر هم که شکرش رو به جا بیارم بازم کمه به هر حال من که خیلی نوکرشم
یه تشکر وِیژه هم از یکی از بهترین دوستام می کنم که همه روزهایی که می رفتیم دنبال کار اونم بود و همیشه در کنارم بود و حالا هم هر وقت باهم تماس می گیریم برام آرزوی موفقیت می کنه منم می خوام تو این روز عید از صمیم قلب از خدا بخوام که جایی که جای اونه و خالیه هرچه زودتر بهش نشون که اونم لیاقت یه کار خوب رو داره خدایا تو کمک اش کن
یه چیز دیگه هم اون که ازتون می خوام برام دعا کنین که بتونم از پس اش بر بیام راستش حسم اینه که خیلی کار بزرگی بر روی دوش من گذاشته شده ولی خب از طرفی دارم فکر می کنم اون خدایی که من رو اینجا گذاشته و اینقدر قشنگ داره کارام رو جور می کنه که وقتی فکر می کنم می بینم چه جور چین جالبی رو بغل هم چید تا من شدم این پس حتما یه چیزی تو من دیده که من رو اینجا گذاشته ولی خب تا من بتونم به اونجا برسم دق نکنم خوبه پس یه ذره برام دعا کنید
.::
::.
بازگشت پیروزمندانه
موضوع : نویسنده يک دوست تاریخ ارسال پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
در ساعت 0:15
بچه ها من برگشتم این شکلی
توضیحاتش بمونه برای بعد
اما الان راستش رو بخواین این شکلی ام
آخه همش می ترسم از پس اش برنیام و کم بیارم
بچه ها خیلی برام دعا کنید
همتون رو دوست دارم بابت دعا های این روزا و دلداری هایی که بهم دادین از همتون مخصوصا منصوره خیلی خیلی متشکرم
.::
::.
روز سرنوشت ساز
موضوع : نویسنده يک دوست تاریخ ارسال سه شنبه دهم آبان 1390
در ساعت 1:5
امروز یعنی سه شنبه مورخ 10 آبان ماه یک هزار و سیصدو نود یه روز سرنوشت ساز تو زندگی منه
امروز باید برم یه جا برای مصاحبه
اما این دفعه با دفعات قبل فرق داره
تو دلم انگار دارن رخت می شورن تازه اونم ماشین لباس شوئی
آخه قراره برم یه جائی مصاحبه که یه عمر آرزوش رو داشتم
متاسفم که بیشتر از این نمی تونم فعلا اطلاعات بدم
فقط ازتون می خوام برام دعا کنید که اگر قسمت من باشه درست بشه
خدا جون تا اینجاش رو خودت درست کردی و من هچ نقشی حتی تو پر کردن فرمش نداشتم پس باقی اش رو هم می سپارم به خودت که می دونم اگر تو بخوای کار نشد نداره
فقط برام دعا کنید که بر می گردم این شکلی نباشم
به قول یه نفر خدایا تو که قرار نیست یه چیزی بزنی ما رقصمون بیاد لطفا یه چیزی هم نزن که ما گریه مون بیاد
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایا خودت می دونی که دارم با یه اعتماد به نفس منفی دو می رم و همون طور که می دونی تنها یک درصد امید به قبولی دارم و 99 درصد دارم به چیزهایی فکر می کنم که این روزهایی که می رفتم دنبال کار برام پیش می یومد پس خدایا من همشون رو تجربه کردم دیگه نمی خوام اونا برام تکرار بشه مخصوصا اون موردی که خودت و یه سری دوستان می دونن پس خدا جون اگر قرار نیست فردا خبر خوب بهم بدی لااقل این یه دفعه رو رحم کن و اشکم رو در نیار
منتظر برگشتنم بمونین یا این شکلی یا این شکلی
.::
::.
در عجیم از کارهای خدا!!!!!!!
موضوع : نویسنده يک دوست تاریخ ارسال دوشنبه نهم آبان 1390
در ساعت 1:12
خدا جون زشت نیست تیکه های قشنگ زندگی ام رو تنهایی واسه خودت اون بالا نشستی می بینی آخه نمی گی بعدش یهو از یه ذره اش مثل امروز از دستت در می ره من می فهمم شوکه می شم.
آخه این نامردی نیست هرچی تیکه های گریه داره از همون اولش همچین می کنی تو چشمم که هنوز داره می سوزه هنوز گاهی اوقات تیکه های ترک برداشته قلبم از درد تیر می کشه از شنیدن بعضی چیزها
فقط نگو اون روز اونجوری خردت کردم که امروز از شنیدن این خبر به خودت مغرور نشی که اصلا قبول نمی کنم
یعنی تو باعث شدی الان تو خونه راه برم بگم نفر دوم فلان با فلان نمره و معدل و بعد تا می خوام بادی تو گلو بندازم و به داشته هام افتخار کنم و تصور کنم زمانی که این عنوان بزرگ رو قراره تو آینده نزدیک بهم اهدا کنن درست تو همون زمان اوج افتخار همون زمانی که تو تصور دارم از پله ها بالا می رم برای کسب عنوانم فیلم متوقف بشه و بزنم عقب و از پله ها برگردم پائین کل تصورات رو نابود کنم فقط با این جمله که چی فرقی می کنی کی باشی و چه عنوان و افتخاراتی داری وقتی قراره مشتری حرفت رو نفهمه همه اینها به پشیزی نمی ارزه.
واقعا خدا جون تو کارت موندم کارت شده درسته عین این فیلم فارسی ها که یه روز طرف اینقدر بدبخته که کارش می شه فقط گریه و یه روز اینقدر خوشبخته که مثل امروز من تو پوست خودش نمی گنجه
به هر حال من بنده هر کاری کنم هیچ وقت از کارات سر در نمی یارم و فقط می تونم دعا کنم خدایا آخر و عاقبت من رو به خیر کن و و نذار دوباره برسم به همون روزهای گریه دار.
.::
::.
خواب های پریشان من
موضوع : نویسنده يک دوست تاریخ ارسال سه شنبه سوم آبان 1390
در ساعت 19:38
این روزها خواب های منم مثل افکارم آشفته شده
این روزها دیگه خواب آروم ندارم و مشکلات دنیای واقعی ام حتی تو خواب هام هم سرک می کشن
این روزها همش خواب می بینم به من و دوستم زنگ می زنن بیاین فلان جا برای کار و وقتی می ریم به یه دلیلی و یه جوری ما رو استخدام نمی کنن الان دقیقا چند روزه که ورژن های مختلف این موضوع رو خواب می بینم
و کماکان گاهی اوقات شما سه تا(ستاره بانو و دوست جون و خسرو خان) بی اجازه و پابرهنه در خواب های من قدم می زنین
مثلا یکی اش همین چند روز پیش خیلی بی مقدمه خواب دیدم باز من و دوست جون رفتیم یه جایی.
کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر بهتون بگم شاخ در می یارین
بله من و دوست جون دست در دست هم رفتیم عروسی ستاره بانو و خسرو خان
دیدن گفتم تعجب می کنین
بله رفته بودیم و اونجا هم عروس و داماد هم تشریف آوردن و عاقد هم اومده بود که عقد بکنه
و شروع کرد دوشیزه خانم [بیــــــــــــــــــــپ] آیا وکیلم شما را به عقد دائم آقای
که یهو عاقد گفت راستی نام آقا داماد چیه؟
جالبیش اونجا بود که همه می دونستن نامش خسرو ولی به دنبال نام داخل شناسنامه اش می گشتن و جالب تر اینکه همه آدمهایی که اونجا نشسته بودن همه از فامیل های عروس خانم بودن و هیچ کدوم از فامیل های آقا داماد اونجا نبودن که بگن اسم اصلی اش چیه
و من ودوست جون هم مثل این آدمهایی که یه چیزی نوک زبون شون ولی نمی تونن بگن سخت داشتیم فسفر می سوزندیم که یادمون بیاد اسم این خسرو خان تو شناسنامه چیه که یهو من گفتم آهان یادم اومد اسمشون بابک (واقعا نمی دونم اون بابک رو از کجا درآوردم)
بله خلاصه در همین اثنا بود که دیدم منصوره بلند شد کجا؟ برم کیک بیارم گفتن باید کیک بیارین برای عروس داماد که بخورن خلاصه رفتیم کیک آوردیم و اومدیم دوباره نشستیم سرجامون که با صدای بسیار بلند بلندگوهای مسجد محل از خواب بیدار شدم
بدبختی مون کم بود که این سه تا هم تا تکون می خورن سر و کله شون تا خواب بنده پیدا می شه فقط خواهشا تجویز زیاد بهشون فکر می کنم نکنین که اون شب حتی یک درصد هم به این دوستان فکر نمی کردم این یکی رو که دیگه مطمئنم
خلاصه این که خدایا اولا آخر و عاقبت ما رو بخیر کن با این خواب ها و من رو از این خوابهای آشفته نجات بده این سه تا هم دعواشون کن کمتر بیان تو خوابم
جدا این روزها بخشی از صحبت های سیندرلا رو بهتر درک می کنم اونجا که خواب خوب دیده بود و می گفت خوابام مال خودمه اون رو که نمی تونن ازم بگیرن ولی من دیگه خوابام مال خودم نیست یا توش پر کارفرما و همون بهانه های الکی شونه یا هم این سه تا خدایا سوژه جدید نداری برای خوابام؟؟؟؟؟؟
.::
::.
بازم یه خواب دیگه!!!!!!
موضوع : نویسنده يک دوست تاریخ ارسال سه شنبه بیست و ششم مهر 1390
در ساعت 0:39
بله دلتون نخواد دیشب خواب دیدم من و دوست جون رفتیم خونه ستاره اینا برای چی؟!
منم نمی دونم
رفتیم اونجا چشم تون روز بد نبینه خونه شون اینقدر بهم ریخته بود که نگو همه جا لباس ریخته بود هیچی سرجاش نبود خونه تاریک بود خود ستاره هم خونه نبود فقط دوتا خانوم هم سن و سال خودمون اونجا بودن که بعدا کاشف به عمل اومد که از دوستان ستاره جان هستن اونام همش می رفتن اینور و اونور هی می رفتن آشپزخونه انگار داشتن یه چیزی می پختن خلاصه هرچی ما گفتیم ستاره کو اینجا چرا اینجوریه هیچ کدومشون به روی خودشون نمی آوردن تا اینکه بعد ازمدتی که ما همش داشتیم دور خودمون گیج می زدیم و شده بودیم شکل علامت سوال بلاخره ستاره خانوم با یه چادر تو خونه که سرش بود اومد
وقتی ازش پرسیدیم کجا بودی گفت بابای بابای خسرو یعنی پدربزرگ پدری خسرو فوت کرده ما هم گفتیم آخی خدابیامرزدش پس مثل این که ما بد موقعی اومدیم پس می ریم انشاالله یه روز دیگه می یام ستاره بانو گفت نه بابا بمونین خلاصه هرچی اصرار کردیم نذاشت بریم خلاصه من گفتم پس حالا که نمی ذاری بریم پس بریم بالا یه تسلیت بهشون بگیم (دقت کردین این تیکه سوتی خواب بودا من با این روحیه خجالتی و خسروخان گریزی فکر کن پیشنهاد داده بودم بریم بالا برای عرض تسلیت)
خلاصه رفتیم بالا و دیدیم وای اینجا چه خبره چه بزن و برقصی برپاست به ستاره گفتم: واااا مگه اینا عزادار نیستن پس چرا اینجوری می کنن ستاره گفت نمی خوان حالا بابای خسرو بفهمه خلاصه منم جوگیر شدم افتادم وسط یه دل سیر رقصیدم (اینم سوتی خواب بود وقتی از خواب بیدار شدم به خودم گفتم وا من با این اوضاع رقص ویران لامصب تو خواب عجب می رقصیدم کاش تو خواب یه کلاس پیش خودم می رفتم)
خلاصه بعد از این که ادای وظیفه کردیم و یه دور رقصیدیم اومدیم بیایم پائین یکی یکی مهموناشون می اومدن جالب بود که همه هم می دونستن ولی برای این که بابای خسروخان چیزی نفهمه جوری لباس پوشیده بودن که انگار اومده بودن عروسی مثلا یه آقاهه رو یادمه یه کت و شلوار مشکی پوشیده بود با یه بلوز نارنجی و یه کراوات مشکی
خلاصه اومدیم پائین و هرچه اصرار کردیم که بزار بریم یه روز دیگه می یایم این ستاره بانو گفت نه که نه بچه ها غذا درست کردن باهم می خوریم بعدا می رین دیگه
خلاصه قرار بود که غذا بخوریم انگار یهو پرتاب شدم تو یه زمان دیگه دیدم این ستاره بانو با خسروخان که اون بلوز بنفش با شلوار لی پوشیده بود اومده بودن خونه ما با یه نی نی خیلی ناز که گفته می شد نی نی شونه آخی اینقدر ناز بود یه موی مشکی لخت داشت یه صورت ناز کوچولو و یه لباس از این یه سره های آبی نفتی با یه بالش کوچولوی آبی کمرنگ خلاصه همین جوری که داشتم با نی نی بازی می کردم همینجوری هم داشتم برای خسروخان قسمت اول خواب که بالا گفتم رو تعریف می کردم .
جاتون خالی لذت قشنگی بود بازی کردن با این بچه راستی من اصلا تو خواب نفهمیدم که اسم این نی نی چی بود آخه خسروخان که همش می گفت بابایی ستاره بانو هم همش می گفت مامان جون منم که با پرروئی تمام خودم رو جای خاله بچه جا زده بودم و هی بهش می گفتم خاله قربونت بره فقط تنها چیزی که تونسته بودم کشف کنم این بود که نی نی شون پسر بود یه پسر ناز و کمی شیطون
خلاصه همین جور که داشتم با این نی نی بازی می کردم و حال می کردم از بازی باهاش یکی از اعضای خونه صدای چرخ خیاطی رو در آورد و من رو از خواب بیدار کرد نامرد.
پ.ن: لطفا از تجویز پرخوری و اینجور حرفها جدا خودداری کنید و بزارید فکر کنم که یه رویا خیلی خیلی شیرین بود لااقل قسمت آخر خوابم چون اینجوری که بو می یاد سن بنده کفاف این رو نمی ده که این صحنه های آخر رو تو دنیای واقعی ببینم لااقل دلم رو به این خوش کنم که تو یه خواب خیلی خیلی شیرین نی نی شون رو دیدم فقط یه ذره جسارت کردم و پا رو از حد خودم فراتر گذاشتم و خودم رو جای خاله بچه جا زدم که از همین جا از ستاره بانو عذر می خوام.
.::
::.
تولد منصوره
موضوع : نویسنده يک دوست تاریخ ارسال پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390
در ساعت 0:49
واااااااااااااااااااااااااای بدنم
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی بدنم
همه بدنم درد می کنه
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الان می گم
جونم براتون بگه که دوشنبه رفتیم تولد دوست جون
از اونجایی که ما بیکارو دوله ایم و دوستان ساکن در سرزمین غربت کار دار و همچنین احترام به سن آنها قرار شد ما دوباره بریم دیار غربت و دور هم در یکی از پارک ها ساکن بشیم و چند ساعتی رو گذران عمر کنیم.
ساعت ۱۰ با دوست جون قرار داشتیم تا با سریع السیر بریم که ۱۰ و نیم برسیم
منم از اونجایی که بچه خوش قولی هستم یه مقدار زودتر اومدم که به موقع برسیم همین که پام رسید به محل قرار دوست جون زنگ زد که برای من مشکلی پیش اومده ۲۰ دقیقه دیر می رسم
گفتم ببینا یه دفعه خواستیم خوش قول باشیم
خلاصه از ده دقیقه به ده تا ده و بیست دقیقه یعنی نیم ساعت واسه خودمون اونجا نشستیم تا این که تشریف آوردن و راهی شدیم حالا خودش چقدر سر این پیر فرزانه غر زده بود که زود بیا حالا خودش دیر کرده بود من که اگر جای مامان بزرگ بودم کله اش رو می کندم نمی دونم چرا هنوز سر داره
خلاصه از اونجایی که سریع السیر رو از دست داده بودیم مجبور شدیم با یه وسیله که از پیاده کندتر می رفت به مسیر ادامه بدیم تا اینکه یازده ونیم رسیدیم دیار غربت و یه سایه پیدا کردیم وایستادیم تا اون دوتا که قرار بود با آژانس بیان دنبال ما برسن
دیگه نمی گم چون بارها گفتم و می دونین که تنفس تو دیار غربت خیلی سخته
خلاصه بلاخره پیر فرزانه زنگ زد که بیاین سر چهار راه ما هم با اون همه بار و بندیل رفتیم دیگه چیکار کنیم تازه پیر فرزانه غر هم می زد که دیر اومدین خب دختر خوب می گفتی ما می اومدیم اونجا وای می ایستادیم ما که چند دقیقه تو مترو وایستاده بودیم خب می اومدیم سر چهار راه خلاصه نشستیم که بریم این مامان بزرگ که دهان باز کرد مسیر رو بگه که کاش باز نمی کرد یه سوتی داد که خودش زودتر از همه زد زیر خنده بله این مامان بزرگ قصه ما فرمودن تشریف می بریم پارک فلان این کلاس گذاشتن اش ما رو کشته ولی خب دیگه اینقدر کلاس الکی می زاری خب نتیجه اش این می شه دیگه
خلاصه جاتون خالی این پارکه اینقدر دور بود که من فکر کردم داره می ره دیار خودمون ما رو تحویل خانوده هامون بده چه معنی داره چهارتا دختر برن پارک
بله بلاخره رسیدیم و پیاده شدیم و گشتیم و یه جای دنج پیدا کردیم در واقع این جای دنج رو قبلا دو نفر دیگه پیدا کرده بودن ما فقط لطف کردیم در کمال ادب خلوت شون رو بهم زدیم و بیرونشون کردیم
بله نشستیم و بساط نهار رو پهن کردیم که اول نهار رو بخوریم خیالمون راحت بشه بعد بریم دنبال کارهای دیگه حالا نهار چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدمت تون عرض کنم قرمه سبزی دست پخت مامان بزرگ قبل از رفتن من و دوست جون خیلی تلاش کردیم بپیچونیم و دست پختش رو نخوریم ولی به زور خلاصه به خوردمون داد حالا نمی دونم پست ما کلفته که چیزی در ما اثر نکرد یا نه واقعا چیزی توش نداشت
ولی نه دستش درد نکنه بد نبود برای سیری قابل تحمل بود.
خلاصه نهار که تموم شد یه چندتایی عکس انداختیم تا نهار هضم شه بتونیم به بقیه کارها برسیم خلاصه اندکی که هضم شد رفتیم سراغ شیرینی کیک نما و با یه شمع رسما تولد رو شروع کردیم و بعد از مراسمات مرسوم شیرینی کیک نمایمان را با اندکی چای جای شما خالی نوش جان کردیم و حالا نوبت دادن کادوها رسیده بوده اول مامان بزرگ کادوش رو داد بعدم خاله ستاره که لطف کردن از این حلقه های لاغری ...... دادن و البته یه دونه هم به بنده آخه من تلاش کرده بودم اینها رو برای تولد خودم بپیچونم و نریم بیرون ولی خب هرکاری اون موقع کردم مثل این که جواب نداد و لطف کردن کادوهای بنده رو هم امروز دادن دست شون درد نکنه من که اصلا راضی به زحمت نبودم به خاطر این که از اونها خیلی خیلی به ما رسیده بود ولی این دوستان همواره من یکی رو شرمنده می کنند
بله داشتم می گفتم این ستاره جان یه دونه از همین حلقه های لاغری هم به بنده داد من که خوره تا یه چیزی رو کشف نکنم ول نمی کنم این شده که از اون روز تا حالا دارم تمرین می کنم البته اندکی توفیق هم حاصل شده منتها از بدن درد دارم می میرم آخه یکی نیست بگه بچه تو با این بدن خشک که یکسال داره فقط می خوره و می خوابه تو رو چه به این کارها حداقل یه ذره یه ذره تمرین کن نه این که عین این خوره ها تا کشف نکردی دست بر نمی داشتی خوبه حالا از کمر درد و پهلو درد و دل درد داری می میری
به هر حال ستاره جون دست شما درد نکنه ایشاالله جبران کنیم
خلاصه نوبتی هم که باشه نوبته من بود کادوی ناقابل خودمون رو تقدیم منصوره بزرگوار کردیم که نمی دونم خوشش اومد یا نه به هر حال شرمنده خیلی فکر کردم مخم به جایی قد نداد جز به اون و منصوره عزیز هم لطف کرد یک دیوان حافط خیلی خیلی قشنگ و بی شوخی خیلی خیلی نفیس رو بهم هدیه داد که راستش رو بخوای خیلی باهاش حال کردم منصوره جون دست شما هم درد نکنه برای شما هم انشاالله جبران کنیم البته محبت های شما دوستان بزرگوار واقعا قابل جبران نیست بابت همه چیز ممنون
خلاصه کادو و کادو بازی تموم شد که یهو متوجه یه قرار شدم که اون لحظه فقط داشتم فکر می کردم کاش زمین دهن باز می کرد و من می رفتم توش و متوجه این قرار نمی شدم حالا قرار چی بود؟؟؟
از قبل قرار بود با همون آژانسی که رفتیم برگردیم که البته با اونم من مخالف بودم ولی از اونجایی که از همه کوچکترم کسی حرفهام رو جدی نمی گیره هیچ تره هم خورد نمی کنه برای حرفهای من خلاصه تازه داشتم با این موضوع کنار می اومدم که فهمیدم ای وای من به جای آژانس قراره عمو بیاد دنبالمون من رو می بینی حاضر بودم اون لحظه با پای پیاده برگردم ولی این اتفاق نیوفته نمی دونم چرا اینجوری شده بودم حس عمو گریزی بهم دست نداده بود با خود شخص عمو هم مشکلی نداشتم ولی خب یه حسی بود شبیه این که این انگار مثلا قرار بوذ چتر بشیم رو ماشین عمو اینا یا مثلا یه حس آویزونی
خلاصه بازم از ما انکار از مامان بزرگ و ستاره اصرار که باید بیای بریم همین جا بگم که من از دست مامان بزرگ خیلی شاکیم لااقل می گفتی برنامه اینه یه فکر دیگه می کردم نه اینجوری شک بهم واردشه خلاصه بازم چون من کوچکتر بودم وهمون بحث تره خورد نمی کنن و اینا خلاصه هیچی دیگه آخرشم شد حرف اونا
قرار شد ما بریم چند جای دیگه عکس بندازیم تا این خسرو خان تشریف بیارن (ای وای از این ترکیب خسرو خان چقدر خوشم اومد زین پس بجای واژه بیگانه عمو می گوئیم خسرو خان خیلی باکلاسه)
خلاصه ما رفتیم عکس هامون رو گرفتیم و تنها چیزی که پیدا نبود این خسرو خان بود وتازه اونجا بود که همسر محترمشون در پاسخ به این سوال که چرا دیر کرده لطف کردن فرمودن اون اینقدر طول می ده تا حاضر بشه خب دختر خوب تو می دونستی اینجوریه خب زودتر بهش خبر می دادی
بله ما هم هی عکس گرفتیم هی عکس گرفتیم تا بلاخره خسرو خان تشریف آوردن که این جماعت نسوان رو از داخل پارک جمع کنن جالب اش اینجا بود که زنگ زده می گه من درب غربی ام شما هم بیاین اونجا ولی خب هیچ کس نبود در راه رضای خدا از ما چهار نفر بدونه که درب غربی کدوم می شه من که تنفس تو هوای غربت از یه طرف عرصه رو برام تنگ کرده بود در ضمن اصلا نمی دونستم کجای شهر هستم و همچنین استرس دیدار عمو از طرف دیگه باعث شده بود به کل عقل و هوش از سرم بپره منصوره هم اگر وضع اش از من بدتر نبود بهتر هم نبود مامان بزرگ هم که کهولت سن و برخی مسائل دیگه ای که فشار آورده بود باعث شده بود هوش از کف بده و فقط مونده بود ستاره بانو که اونم همین جوری تو آدرس دهی ویرانه من اصلا نمی دونم توی این یکسالی که اونجاست چی کار می کنه در ضمن شوق دیدار مجدد خسرو خان اون رو هم در امر تشخیص مسیر ناتوان کرده بود و بلاخره به کمک عوامل موجود در صحنه تونستیم جهت رو تشخیص بدیم و به سمت خسروخان رهسپار بشم.
حالا ساعت چند بود یک ربع به چهار و ما می خواستیم ساعت چهار اونجا باشیم زهی خیال باطل!!!!
همین که پامون رو از در پارک گذاشتیم بیرون یه آقایی که چهارتا خانم رو باهم دید و فکر کرد که چه خبره بوق ماشن خود را با معنی کاملا تابلو نواخت و منتظر پاسخ موند من واقعا نمی دونم این آقا که چهارتا خانم رو دید چه جوری آقایی رو که همراهمون بود رو ندید البته من ندیدم ولی اینجور که می گن مثل این که پاسخ آقا با نگاه چپ چپ خسروخان پاسخ داده شد و اونم بنده خدا دست از پا درازتر به راهش ادامه داد.
خلاصه سوار ما شین شدیم و از همون اولین لحظه که پام رو گذاشتم توی ماشین از خجالت و شرمندگی توان بلند کردن سر رو نداشتم و یه جورایی از در صدا در می یومد ولی از من نه البته اگر اون چهارتا می ذاشتن آخه یه حرفهایی می زنن که آدم نمی تونه جواب نده!!!!!
مثل خسروخان می گه خوب کاری کردین شما اصلا باید بیشتر برین چه با بهانه چه بی بهانه؟!!!
آخه یکی نیست بگه برادر من شما مرفه بی دردی با جت این ور و اون ور می ری ما بدبخت بی چاره ها با خط یازده طی مسیر می کنیم از طرفی باید حساب کهولت سن بعضی ها رو هم بکنیم تا چند وقت دیگه هم باید مراعات پنج تا بچه ی .... شما رو هم بکنیم آخه درد ما که یکی دوتا نیست. فقط حیف که حجب و حیای من نذاشت اینا رو بهش بگم.
خلاصه هرچی می رفتیم نمی دونم چرا نمی رسیدیم هرچی سرعت ما بیشتر می شد انگار ساعت هم تند از ما حرکت می کرد و رسما از یه جایی به بعد به من و منصوره ثابت شد که نخیر نمی رسیم و اگر می دونستیم نمی رسیم قطعا وای می استادیم تا خسروخان هم تشریف بیارن بعدا عکس می گرفتیم چون فرقی برای ما نمی کرد ما چه اون ساعتی که رفتیم چه با قطار ساعت پنج می رفتیم در هر حالت پنج و نیم می رسیدیم احتمالا قسمت نبود انشاالله دفعه بعد که دوستان تشریف بردن بیرون از اونجایی که فکر کنم خسروخان باید تشریف بیارن تا نی نی شون رو نگه دارن تا دوستان بتونن به کارشون برسن انشاالله اون موقع دوستان عکس ایشون رو هم می گیرن (دقت کردین تو کل افعال مربوط به دفعه یا دفعات بعد اصلا من نبودم بلاخره طبق قرار قبلی دیگه قرار نیست این دوستان رو ببینم و از همین راه دور همشون رو می بوسم و برای تک تک تون نیک روزی و بهروزی رو آرزومندم)
بله بلاخره رسیدیم و من و منصوره با دوستان خداحافظی کردیم و راهی شدیم و باز هم من ندیدم ولی مثل این که تا دقایقی بعد از رفتن ما بنده خداها ایستاده بودن حالا برای چی نمی دونم شاید می خواستن مطمئن بشن که حتما می ریم و بر نمی گردیم یا اینکه می خواستن مطمئن بشن هیچ بوقی به هیچ منظوری برای ما نواخته نشود به هر حال منظور هرچیزی بود دست شون درد نکنه.
و بلاخره ساعت پنج ونیم رسیدیم دیار خودمان و به محض پیاده شدن نفسی عمیق کشیدیم و خدا رو شکر کردیم که بلاخره رسیدیم.
پ.ن.۱: مامان بزرگ عزیز بازم می گم که من هیچ وقت از هیچ چیز ناراحت نشدم و نمی دونم کی چی گفتم که این برداشت شده و فقط می تونم بگم اگر حرفی زدم که مضمون اش این بوده یا برداشت شما این بوده همین الان بازم اعلام می کنم که صد در صد سوتفاهم بوده.
پ.ن.۲: این نوشته فقط بیان خاطرات است که با اندکی بزرگنمایی و طنز مخلوط شده وگرنه منظور دیگری ندارد.
پ.ن.۳: من دو عذر خواهی به دوستان بدهکارم اول این که عذر می خوام که مجبور شدین بنده رو اون روز تحمل کنید و دوم این که اگر شوخی کردم که به مضاق (مزاق) دوستان خوش نیومد و با مهربونی که دارن به روم نیاوردن مخصوصا خاله ستاره عذر می خوام.
پ.ن.۴: پ.ن.۳ کاملا جدی است و هیچ طنز یا بزرگنمایی در آن راه ندارد بنابراین به هیچ وجه برداشت طنز نکنید.